محمد خزائلى

193

شرح بوستان ( فارسى )

نه دشمن برست از زبانش نه دوست * نه سلطان ( 1 ) كه اين بوم و بر ، زان اوست قضا را خداوند آن پهن‌دشت ، * در آن حال منكر ، بر او برگذشت شنيد اين سخنهاى دور از صواب ، * نه صبر شنيدن ، نه روى جواب ملك ( 2 ) شرمگين در حشم بنگريست : * كه سوداى اين بر من از بهر چيست ؟ يكى گفت : شاها ، به تيغش بزن * كه ( 3 ) نگذاشت كس را نه دختر نه زن نگه كرد سلطان عالى محل ، * خودش در بلا ديد و خر در و حل ( 4 ) ببخشود بر حال مسكين مرد * فرو خورد خشم سخنهاى سرد زرش داد و اسب و قبا پوستين * چه نيكو بود مهر در وقت كين ! يكى گفتش : اى پير بىعقل و هوش ، * عجب رستى از قتل ، گفت : خموش اگر من بناليدم از درد خويش ، * وى انعام فرمود در خورد خويش بدى را بدى سهل باشد جزا * اگر مردى ، احسن ( 5 ) الى من اسا حكايت ( 21 ) [ شنيدم كه مغرورى از كبر ، مست . . . . ] شنيدم ( 6 ) كه مغرورى از كبر ، مست ، * در خانه بر روى سائل ببست ، به كنجى فرو ماند و بنشست مرد ، * جگر گرم و آه از تف سينه سرد